میگویند پشت کوهها باز هم کوه هست. حالا میفهمم که حقیقت دارد. همچنین میدانم آبهایی وجود دارند مادامالعمر، دریاهایی بیانتها، و در این دنیا آدمهای بسیاری که اسمشان جز برای خودشان برای کس دیگری اهمیتی ندارد. سر برداشته به آسمان نگاه میکنم و تو را آنجا میبینم. میبینم داری مثل حلزون لهشدهای گریه میکنی، مثل وقتی گریه میکنی که کمکت میکردم اولین دندان لقت را بکشی. بله، آن موقع هم دوستت داشتم. نمیدانم چرا، ولی وقتی نگاهت میکردم یاد مورچههای قرمز میافتادم. دلم میخواست ناخنهایت را در پوستم فرو میکردی و تمام خونم را میکشیدی.
نمیدانم تا کی در دریا خواهیم بود. جز من، سیوشش آوارهی دیگر سوار این قایق کوچک هستند. بادبان برافراشتهی ما پارچههای سفیدی است با لکههای قرمز روشن.
وقتی سوار شدم فکر میکردم هنوز بتوانم بوی بیگناهی و آبمنیای را که به خورد آن پارچهها رفته احساس کنم. به آن بالا نگاه میکنم و به تو و تمام آن وقتی که مقاومت میکردی فکر میکنم. گاهی حس میکردم که تو هم دلت میخواست، اما میدانستم دوست داشتی حرمتت کنم. فکر میکردی دارم ارادهات را امتحان میکنم، اما من فقط میخواستم کنارت باشم. شاید مثل همان است که همیشه میگفتی. زیادی خیال میکنم. ترس برم داشته به دوردست که برویم دچار کابوس شوم. از این که تمام طول روز آفتاب روی صورتم افتاده بیزارم. اگر دوباره مرا ببینی خیلی سیاه شدهام. حالا که دیگر نیستم شاید پدرت شوهرت بدهد. خواهش میکنم هر کاری میکنی با یک سرباز ازدواج نکن. آنها تقریباً انسان نیستند.
بله، رفتی و همان است که بود. شب و روز گلوله ...
ادامه در ادامه مطلب

